دوشنبه 24مهر
طرح های بانمک برای رختخواب بچگانه
تنهایی
تنهایی یعنی مادری که تو رو ۹ ماه تو شکمش تحمل کرد ولی تو بعضی مواقع طاقت نداری یه لحظه تحملش کنی ...
قدرت بیان
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش... جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: چی شده؟ جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد. به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک رو...
ارزنده پندی چند
-به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار -وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است.... -به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار -وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی است که برایش رخ داده، با تعریف قصه دیگری درباره خودت از او پیشی نگیرو صحنه را به او واگذار -پیش از جواب دادن به کسی که تو را از کوره به در کرده ، یکساعت به خودت فرصت بده تا آرام شوی، اگر موضوع خیلی مهم است به خودت یک شب تا صبح وقت بده. -معاینات منظم پزشکی و دندانپزشکی داشته باش -میز کار و محیط کارت را مرتب نگه دار -از افراد منفی دوری کن -شرافتمند باش -برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو می شود وقت تلف نکن -از اینکه به دیگران بگویی چه طور کاری را انجام دهند پرهیز کن ...
قبل از تصمیم به ازدواج، انگیزهتان را بررسی کنید
درمورد انگیزههای ازدواج، تفکرات توهمزایی که با خیالپردازی در ابتدای رابطهها ایجاد میشود، یکی از بدترینهاست. بعنوان مثال، درمورد نامزدیهای کوتاهمدت، دو دلیل توهمزا برای ازدواج کردن، «چون بااینکه تازه با هم آشنا شدهایم اما همیشه میشناختمت» و ... درمورد انگیزههای ازدواج، تفکرات توهمزایی که با خیالپردازی در ابتدای رابطهها ایجاد میشود، یکی از بدترینهاست. بعنوان مثال، درمورد نامزدیهای کوتاهمدت، دو دلیل توهمزا برای ازدواج کردن، «چون بااینکه تازه با هم آشنا شدهایم اما همیشه میشناختمت» و«چون از دا...
کوچک ولی بزرگ
پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد ... کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم " پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ... ...





